تبليغاتX
My Immortal
...

من توانايی اينو دارم كه ساعت ها بشينم و پا به پای اين عكس گريه كنم

امتحان كردم كه ميگما !

سيگار پشت سيگار روشن كنم و گريه كنم ... بي صدا ولي سوزناك

و شروع كنم سوال كردن از خدا :

خدايا وجود من كه هم شرعی بود هم قانوني !

پس چرا انقدر سلول هاي تنم احساس حروم زادگی میكنن؟؟؟

چرا انقدر بدم؟

چرا هر وقت ميخوام خوب بشم سنگ رو يخم مي كني؟

لعنتي!

من انقدر بازيگر خوبيم كه هر روز يه جور بازيم مي دي ؟؟؟

تموم نميشن سوالاي من... مثل بازي دادن هاي تو كه تمومي نداره

فقط خدايا يه چيزي!

شنيدی ميگن ميازار موری كه دانه كش است ؟

من همون مورچه بودم و تو زير پاهات لهم كردی ...!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/11/03ساعت 10:2  توسط Crackpot  | 

 

من از دست غمت، من از دست غمت، عزیزم

چه مشکل ببرم جان، چه مشکل ببرم جان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/28ساعت 12:30  توسط Crackpot 

1.

مادر سلام

دعايت برآورده شد !

امروز به زمين گرم نشستم !

چنان گرم كه از شدت حرارتش تمام اشك هايم بخار شد ...!!!

مي دانم اين دعا را كرده اي كه از سرما نلرزم !!!

يادت كه هست ؟؟؟ پولي نداشتم بتا براي خودم دستكش و لباس گرم بخرم

فقط يك خواهش كوچك دارم

آرزوي مرگم را بكن ...

اين روزها جز آغوش خوك هاي كثيف جايي براي خوابيدن ندارم


2.

دلم گرفته مادر  برایم بهار بفرستید

ز شهر کودکی ام یادگار بفرستید

دلم گرفته مادر ! روزگار با من نیست

دعای خیر و صدای دو تار بفرستید

اگر چه زحمتتان می شود ولی این بار

برای دخترک خود " قرار " بفرستید

غم از ستاره تهی کرد آسمانم را

کمی ستاره ی دنباله دار بفرستید

 به اعتبار گذشته دو خوشه ی لبخند

در این زمانه ی بی اعتبار بفرستید

تمام روز و شب من پر از زمستان است

دلم گرفته برایم بهار بفرستید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/14ساعت 0:18  توسط Crackpot  | 

1.

تا حالا شده تو اوج ناراحتي ها و غصه هات يكي بياد سنگ صبورت بشه ؟؟؟

يكي كه نديديش ولي حضورشو با تمام سلولات احساس مي كني

اونموقع دستاي گرمش به دل سرد و يخ زدت حس زندگي ميده ...

حضورش تو زندگيت بهت انرژي ميده و تصميم ميگيري به عشقش زندگيتو عوض كني

دنيا واست يه شكل ديگه ميشه ...

همه چي قشنگ ميشه ...

هر چي قرص آرامش بخش و مسكن داشتي و ميريزي دور

ولي ...

هر چي صبر مي كني ؛ هر چي تلاش مي كني نمياد تو ذهنت 

دوباره كلافه ميشي ... عصبي ميشي ...

دوباره قرص مي خوري و ...

اوه! خداي من!!!

دوباره مي بيني كه اون برگشت ... با همون دستاي مهربون ...

و چه حالي پيدا مي كني وقتي مي فهمي

اونيكه به خاطرش داشتي دنياتو عوض مي كردي ...

تنها اميدت ... !

تنها احساس خوبت به دنيا ...

توهم قرص هاي آرامش بخشت بوده ... همين !!!!



2.

برگــرد عشق قدیمی و دیرین من؛
برگرد و بگو دوستـت دارم ... ... .
تا با پشــــت دست چنان بــــر دهانت بکوبم
تا آرزوی داشتن یـک دندان را به گــــــــــور بـبـــری
چه برسد به من و یک عشق حقیقی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/23ساعت 12:15  توسط Crackpot  | 

اولين بار نيست كه می بينی و آخرين بار هم نيست ...
اندوه سر تا سر خانه را فراگرفته ... همه چيز سياه است
حتي چيزهايي كه نميشود ديد! مثل بخت ... سياه سياه است تمامي يك خانواده هستند ...همه به وسعت يك فاميل و  فقط يك نفرشان نيست .... ديگر تا ابد نيست
غم در دلت باد می كند وقتي كودكي را مي بيني كه هرگز پدرش را نديد
و ياد شوق بي حدي كه مردي جوان براي ديدن اولين فرزندش داشت ديوانه ات مي كند
پدري كه هيچ وقت فرزندش را نديد
و زني كه پنج ماه  را بدون همسرش در انتظار به دنيا آمدن فرزندش ماند
دنيا قشنگ نيست

سلام اي غروب غريبانه ي دل ....



+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/09/15ساعت 9:35  توسط Crackpot  | 

دارم گند میزنم به دنیا

به زندگی ام

به آدم ها ...

به گذشته ام نگاه میکنم ...

من هزار بار مردم ... بیوه شدم ... مادر شدم ...

هزار بار زن شدم !

فقط ... فقط دیگر هیچوقت عاشق نشدم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/08/25ساعت 15:56  توسط Crackpot  | 

وقتی بد بودن را از افتضاخ بودن شروع کنی ، به هر چیزی - خواسته - تن می دهی!

بی هیچ ابایی !

من از این همه گستاخی خودم می ترسم ...


+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/08/15ساعت 22:48  توسط Crackpot 


خدايا

سلام ! من هستم . مي شناسي ام ؟

همان بنده اي كه هر شب صدايت ميكرد و تو خواب بودي

يادت آمد ؟

آمده ام بگويم كه ديگر هيچ خواسته اي ندارم

حتي همان آرزويي كه 3 سال براي اجابتش دعا كردم ... گريه كردم ... زجر كشيدم ...

آن را هم بخشيدم به تو!

فقط يك چيز ميخواهم

روزي كه مردم  ، اجازه بدهي قبل از تو من چند سوال از تو بپرسم

البته اگر براي آنها جوابي داري !

كه اگر جوابي هم ندهي دوزخت باز هم نصيب خودت نخواهد شد ...


+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/08/09ساعت 1:4  توسط Crackpot 

 

دارم كار می كنم!

هر روز به سختی كار م‍ی كنم .

قدم هايم مردانه شده ، سنگين و پر غرور ...

پر غرور و خسته ...

دارم فراموش می كنم ظرافت های دخترانه ام را

دارم جا می گذارم عشوه های زنانه ام را ميان سيم ها ی سرد و بی روح تلفن

دارم عادت می كنم به انتظار های بيهوده ...

به حنجره هايی كه نميخواهم گفتن را بلد نيستند و مدام می گويند

تماس ميگرم !

عادت كردم به نگاه هيز و سنگين مردها ... حتي ديگر پشتم تير نمي كشد !

آرام آرامم ... بي صداتر از قبل ... بي آزار تر از هميشه ...

تنها تر از هميشه ... بي هيچكس ...

پ.ن : قبلا بي كس و كار بودم الان بي همه چيزم شدم !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/08/01ساعت 12:40  توسط Crackpot  | 


هميشه مثل اول قصه ها هستي شبيه همان

يكي بود و يكي نبود و تو آن يكي نبودي كه هست!

و من هميشه شبيه آخر قصه بودم ! همان كلاغي كه هيچ وقت به خانه اش نرسيد ...

هر شب گرسنه مي خوابيد ...

و حالش هر روز  از قبل بهتر است از وقتي كه فهميده است خانه نرفتن چقدر برايش آسان است ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/07/19ساعت 0:59  توسط Crackpot  |